![]() |
![]() |
|
| Sunshine days |
|
دیروز رفتیم که من شلوار بخرمو و مرتضی Tشرت.کل پاساژو گشتیم.باز به خودم که حد اقل 3تا شلوار پرو کردم.اون که حتی یک مورد چشممشو نگرفت.هر چی گفتم اجازه بده تا این لباسا خودشونو به تو نشون بدن قبول نکرد.داشتیم میرفتیم که من گفتم:فکر میکردم مهسارو ببینیم،چون گفته بود میخواد مانتو بخره که هانی گفت:بیا اینم مهسا.خلاصه کلی شادمانی بروز دادیم.دوباره رفتیم که مهسا خرید کنه.مانتو خرید. تو راه کلی با مهسا سعی کردیم که OKتولدو بگیریم.آخه 18 تولدمه.مرتضی پرسید اصلآ ببینم شماها کجا میخواید تولد بگیرید؟مهساگفت: خونۀ شما(هانی).مرتضی هم گفت:شوخی خوبی بود.باشه من خودم مسافرتم ولی شما میتونید خونۀ ما تولد بگیرید علیرضا(خواهر زادش) هم میاد کمکتون(بابا ما دیگه با مسافرت پیچیده نمیشیم.ترفند جدید رو کنید).من یادم رفته بود بگم که این آقا به غیر از هانی بودن مهمان نواز هم هست.خلاصه وقتی دیدیم که نمیشه چترمونو اونجا پهن کنیم به کافی شاپ راضی شدیم ولی باز هم بی دلیل رد شد.همش میگفت :الان زوده،یکی دو سال دیگه.به مهسا گفتم:خب راست میگه دیگه!الان کوچیکم.عقلم نمیرسه.تولدو به هم میزنم......امان از این دیکتاتور.خدا میدونه چی تو سرشه؟(یعنی میخواد تنهایی برام تولد بگیره و سورپرازم کنه؟؟؟یا بلیط دوبی؟؟؟یاماشین؟؟؟آره میدونم یکی از ایناست.من از بچگی هم قوۀ تخیل قوی ای داشتم).اصلآ از همون اول هم از این سوسول بازیها،کیک،شمع و......خوشم نمیومد.مثل مهسا که از دشت لاله بدش میومد. مهمان ننوازه تولد نگیر................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:34 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
در میان ناخوشیهای این روزها،دیروز یه اتفاق جالب افتاد که مطمئنم همتون حسرت منو میخورید.دیروز
با دوتا از همکارام تو صفحات چینی tagged با چونلای (همکار چینی) داشتیم دنبال دخترای قشنگ چینی میگشتیم که به ناچار دو تا انتخاب کردیم.بعد رفتیم سراغ ایرانیا تا روی چونلای کم بشه.من به شوخی به یکی از همکارام گفتم که داریم برای چونلای زن انتخاب میکنیم و برای چونلای هم ترجمه کردم که ناگهان چونلای با اون قیافۀ مضحکش و در کمال ناباوری گفت: if I want to get married with Iranian ,Nilou is the best.yes,Nilou,China is beautiful,big.go with me to China.our baby will be very beautiful.you know half breed baby will be very beautiful بعد اون چشماشو که انگار با تیغ باز کردنو تنگ تر و شهلا کرد.نمیدونم این چرندیات و با این سرعت از کجا اورد.فکر کنم تو این یک سال با خودش تکرار میکرده.خلاصه چشمتان روز بد نبینه بابک و محمدپور(همکارانم)ریختن سرشو اونچه که لایقش بودو نثارش کردند.(هیز،حرو......). |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:22 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
دختران شهر به روستا فکر ميکنند ، دختران
روستا در آرزوي شهر ميميرند... مردان کوچک ، به آسايش مردان بزرگ فکر ميکنند ، مردان
بزرگ در آرامش مردان کوچک ميميرند... کدام پل ، در کجاي جهان ، شکسته است...؟! که هيچ کس به خانه اش نميرسد !!!! چند روزیه که روحم خرابه ولی نمیخوام دیگه اشتباهات و روشهای قبل و ادامه بدم.دیگه دلم نمیخواد تجربه های تلخ گذشتمو ببینم.یک سال گذشته خیلی سختی کشیدم تا به آرامش رسیدم و حالا میخوام این آرامش دوام داشته باشه.دوست ندارم گذشتۀ خودمو تو مهسا ببینم.خدایا کمکش کن،میخوام روزای قشنگش برگرده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:43 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
به نام دوست ...
دلا ! شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری !؟
تو صاحب درد بودی
ناله سر کن ناله سر کن...!
خبر از درد بی دردی نداری
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت شادمانیست
دلی خواهم که از او، درد خیزد
بسوزد،عشق ورزد،اشک ریزد
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
زدردی بر نینگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تارو پودت
نسوزد در هوای آشنایی
بنال ای دل که رنجت شادمانیست بمیر ای دل که مرگت زندگانیست !
خدایا.........! هیچ جاو تو هیچ شرایطی بهم نه! نگفتی، چندتا خواسته دارم................ برای من بزرگه ولی واسه تو کوچیک.بد عادتم کردی دیگه همیشه جوابمو دادی،این دفعه هم منتظرم. ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:21 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
امروز صبح و با خنده شروع کردم.مریم (خواهرم) ساعت 8 کلاس داشت.مجبور بود که زودازخواب بیدار بشه،در نتیجه من هم مجبور بودم بخندم.صورتشو که شست گفت:قریب به 3 ساله که این موقع از روزو ندیدم.بعد مثل بهاره رهنما تو فیلم مرد هزار چهره خندید.جاتون خالی دیشب لوبیا پلو داشتیم.میخواستم برای ناهار ماست بیارم.مریم گفت خب تو شرکت بخر................. سادۀ لوح!ازاوضاع شرکت خبر نداشت.گفتم:نه.ظرف و ظروف خونه رو گشتم.فقط درب ظرفها باقی مونده بود.منم که حس خساستم گل کرده بود و کارت تو شکمم خورده بود،توی کیسه فریزر ماست ریختم.مریم هم جواد،دهاتی و نخورده خطابم کرد. در همین لحظه مهسا پیامک داد که میای بریم نمایشگاه کتاب؟دوست داشتم برم ولی ساعت 5 با پیشی قرار دارم.یاد شعر دوران دبستان افتادم: کتـــــــــاب صد دانه یاقوت ،دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته نامردا از وب من هم بازدید نمائید.همۀ اینارو که تلفنی هم میتونم به مهسا گزارش بدم و میدم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:34 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
عشق درهای دل آدمی را می بندد.ترس شک می کند.در ترس ، آدمی احساس تنهایی میکند.در عشق آدمی محو میشود و دیگر کسی نمی ماند تا احساس تنهایی کند.در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد. امروز خیلی کار داشتم.محمدپور،منشی شرکتمون(به قول خودش قلب شرکت)نیومده بود.من هم کارای قلب و انجام دادم،هم بطن و هم دهلیز. از این تکرار مکررات خسته شدم.دلم هوای یه چیز متفاوت کرده.دلم عروسی مهسا میخواد.مامانم از من هول تر و پیگیرتره.همش براش دعا میکنم وگرنه مجبورم با موهای هانی مثل فیلم نسخۀ سحرآمیز قلم مو درست کنم. هنوز نهار نخوردم.اگه بشه زودتر میرم پیش سارا و گلایدرمو اونجا پهن میکنم.گفت برام کتلت گذاشته.چقدر محبوب بودن سخته.بعد میرم پیش هانی.براش از گلخونۀ دائیم توت فرنگی آوردم.البته اگه چیزیش مونده باشه.چون تو شرکت ما اگه سنگ هم بذاری تو یخچال،5 دققه بعد میبینی که تو قابلمه داره میجوشه.راستی چقدرعشق و توت فرنگی با هم هارمونی دارن. امروز قرمز و آبی شدیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:25 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
دیروز باسمانه قرار گذاشتم.رفتیم برای مامان ساعت خریدیم.از سمانه که جدا شدم به مدت
1:15منتظر آقای سفیر شدم.طبق معمول:من فکر کردم ساعت 5قرار داریم.ببخشید عزیزم.من چندبار بهت گفتم وقتی اخم میکنی خیلی زشت میشی........از شدت عصبانیت میخواستم جیغ بکشم. بعد رفتیم که موهاشو به قول خودش چک کنم.ولی چشمتون روز بد نبینه.انگار هنوز عصبانیتم فروکش نکرده بود.سیمام قاطی کرد و بعد از یه کولی بازی حسابی از خونشون اومدم بیرون.تو خیابون خیلی حالم بد شد.ولی دریغ از یه تک زنگ.عصبانیتم دو برابر شده بود.به خودم قول دادم به محض رسیدن به خونه،طبق معلول که زنگ میزدم،تماس نگیرم.همین کارم کردم.برگشتم خونه و خوابیدم.در کل روز خوبی نبود.اصلا" دوسش نداشتم. ولی امروزو خوب شروع کردم.ساعت 9/5به قول مهسا به دارلینگ زنگ زدم.نمیدونم دلیل قاطی کردن دیشبم چی بود.بیخود بهانه گرفتم.ولی جبران میکنم.قــــــــــــــــــــــــــــــول........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:26 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
سلام.از اول سال جدید امروز اولین باریه که به وبم سر زدم.راستشو بخواید هم تنبلی کردم،هم دل و دماغ نوشتن نداشتم.عید همتون مبارک.سالی پر از شادی داشته باشید.مهسا از همه با معرفت تره.فقط اون بود که کامنت گذاشته.امیدوارم به تمام خواسته هاش برسه.براش دعا کنید.
تعطیلات عید فقط تا 6 فقط به خوردن و خوابیدن گذشت.مرتضی هم سنگ تموم گذاشت، حسابی اذیتم کرد.از بنایی خونه خواهرش گرفته تا مهمونی دوست علیرضا و ترجمه هاش. امروز تولد مامانه.ساعت 2 میرم.میخوام با سمانه برم واسه مامان ساعت بخرم.بعدش هم به احتمال زیاد با هانی میرم خونه.فکر کنم امروز دوباره باید بساط سلمونیمو پهن کنم.نمیدونم چرا موهای پیشیم اینقدر زود بلند میشه.یکی نیست بهش بگه یه کم سبزیجات کمتر بخور. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:27 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
مهس ا خانم آخرین هشدارو میدم.واه واه .....! هر روز یه اسم در میاره !یک بار دیگه هم گفته بودم که در مورد مسائل من کمتر تجسس کنی وگرنه منم خیلی چیزارو لو میدم.در ضمن بنده را مورد لطف قرار بده و دیگه نظر نده.معلومه هنوز کارآگاه خوبی نشدیا.اگه مامانش نبود ما که نمیرفتیم بیرون.مگه بهت یاد ندادم تمام شواهدو مثل پازل کنارهم قرار بده.
دوم اسفند هم اومد ولی از ولنتاین خبری نشد.مرتضی ازم خواهش کرد که ننویسم.گفت:قول میدم جبران کنم.آبرومو نبر.ولی آبروتو میبرم. فردا تولد برادرام حمید و محمده(دوقلوهای افسانه ای).خیلی دوسشون دارم.خیلی هم خوشکلن.مثل خودم
اومدم خونه یه کم تولد بازی کردیم.حمید تا کادوشو باز کرد گفت:واسه خودت خریدی یا واسه ما.دستم بشکنه. امروز سه بر عصبانی شدم یه بار هم خندیدم.به این میگن آدم با جذبه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:25 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
امروز هوا دو نفرست.فکر کنم ولنتاینه.ولی چه فایده؟؟!!مهسا که ناراحته،سارا هم همینطور.آخه همهُ آقایون خوب دور میزنن(می پیچن).منم که اصلآ حرفشو نزن.زهی خیال باطل.ولی از چند روز پیش بعضیا قول مراسم باشکوهی رو دادن.من که چشمم آب نمیخوره ولی با این وجود حالت ولنتاینو به خودم گرفتم.همه تو شرکت میگن از لباسات معلومه که قراره کادوها رو بزنی زیر بغل.البته خودم ۵۰-۵۰ام.آخه مرتضی خیلی آدمه پروانه ای هستش.شایدم میخواد سورپریزم کنه.(شوخی با مزه ای بود)
آه ه ه ه ه !ساعت۱ شد.از هیچ کسم خبری نشد.به سارا گفتم ناراحت نباش الان دو تایی میریم ناهار میخوریم منتظر هیچ کسم نمیمونیم.آخه یاسر(دوست سارا)چند هفته ست۵شنبه ها هی اینو از تو قبر در میاره یکی دیگه رو میذاره جاش.پس ازش نمیشه انتظار جشن وپایکوبی و ولنتاین بازیو داشت.منم که هوتوتو....... داشتیم از شرکت میرفتیم که مرتضی زنگ زد.به سارا زبون درازی کردم.۷تیر قرار گذاشتیم.سارا هم رفت خونه.البته قبلش کاراگاه بازی کردیم. مرتضی اومد.گفت بریم خونه لباسامو عوض کنم.منم که مطیع |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:16 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
اول از همه به بابای خوبم: بابا جونم تولدت مبارک. الهی صد ساله شی, نه صدوبیست ساله شی, نه صدو بیست سال کمه این روزا نمیدونم تکلیفم چیه؟نمیدونم کدوم طرفیم؟حس خوبی ندارم.همون چیزی که میخواستم شدولی سردرگمم.خیلی دوست دارم بدونم .................... امیدوارم همۀ چیزهایی که میبینمو میشنوم واقعیت داشته باشه. همیشه زنده باشی ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:58 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
خیلی وقته مطبی اضافه نکردم،خدارا شکر همه چیز خوبه،فکر نکنید که چون همه چیز روبراهه نوشتنو یادم رفته،خیلی مشغول بودم.امیدوارم که تو روزهای سخت همه هم یه نفر باشه که بهش تکیه کنن. مهسا جونم، شاید این روزایی که الان دارم، دوام زیادی نداشته باشه ،اما به آینده ای روشن امید دارم و میدونم که هیچ کوتاهی و قصوری از من نبوده، ولی چون در مورد شرایط حالم صحبت میکنم وهر روز به چیزای تازه ای میرسم که بیشتر امیدوارم میکنه،پس بهت میگم که دوست دارم به خاطر مهربونیت،به خاطرآرامشی که بهم میدادی،برای روزا و شبای بدی که تنهام نذاشتی،برای اینکه با وجود کله شقیم باز هم تحملم میکردی،کمکم میکردی.میدونم خیلی وقتا کارام خستت میکرد ولی بازهم مثل همیشه گوش شنوای حرفام بودی.دوست دارم چون بزرگی،با گذشتی،صبوری،دریای محبتی.............. یه اعترافی میکنم:کاش از همون روز اول به حرفات گوش میکردم ولی قبول کن الان هم بد نشد.حالا که قبول کردی........... پس دوست دارم،دوست دارم،دوست دارم.............. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:19 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
امروز صبح از یه شمارهُ ناشناس تماس داشتم.حدس میزنید کی بود؟نمیدونید؟!... درسته مرتضی بود.با خنده حرف میزد منم چون دلیل خندیدنشو نمیدونستم میخندیدم.(اگه میدونستم چیکار میکردم؟؟) از پیشنهاد گستاخانه اش (پر روگرایانه) روده بر شده بود.نمیدونم چرا رو حرفش فکرنکردم.اما بعد از کردهُ خودم پشیمون شدم.البته چیز عجیبی نبود.من اکثر اوقات همین حالتودارم.موضوع جالب سود یک سایهُ چشم و خراب نکردن پلهای پشت سرم بود که مهسا و سارا در جریانند.از این پس در جهت پاسداری از اماکن عمومی در خدمتم. خلاصه امور بانکی ۳ روز به طول انجامید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 15:21 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
یادتونه گفته بودم دلم برای یه حال ساده تنگ شده،آره............
الان حال ساده از نوع گلدار دارم .اووووووووووون ن ن ن ن نمیدونم چی شد ایجوری شد(میدونم) امروز صبح خیلی اتفاقی (اتفاقیــــــــــــا مرتضی از دیدن من خیلی مشعوف و متحیر شده بود.خودش گفت. مرتضی:میخواستم همین روزا بهت زنگ بزنم نیلوفر:همیشه همینو میگفتی مرتضی:باور کن .گفتم 18 دی تولدته،زنگ بزنم تبریک بگم نیلوفر:بی مزه مرتضی:إإإإإ ؟!چرا؟مگه من مثل توأم که تولدتو یادم بره. من:داری جدی حرف میزنی؟ ــ آره به خدا ! _مرتضـــــــــــــی!تولد من 18 دیــــــــه؟دی !! من 18 خردادم.فهمیدم که تو اصلا مثل من نیستی. خیلی عصبانی شده بودم.آخه کی دی و خردادو قاطی میکنه؟؟؟زمستون با بهار؟؟؟ولی بعدش خوشحال شدم و با خودم گفتم حالا خوبه منو شناخت. خیلی عجله داشت برای رفتن ولی نمیدونم چرا 2 ساعتو 20 دقیقه سر خیابون حرف زدیم.بعد گفت:بروخونمون،مامان ببینت خوشحال میشه..... بعد از کلی واکندن سنگها... فقط از دیدن هم خوشحال شدیم. خدافظ ــــ خدافظ ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 14:18 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
در ابتدا پیشنهاد میکنم که مطالب قبلی رو از آخر صفحه به اول بخونید تا دچار حیرت نشوید.cloudy days یه جورایی sunshine days شده.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:16 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
وقتی ازتو حرف میزنم همهُ فعلهایم ماضی هستند حتی ماضی بعید ماضی خیلی خیلی بعید کمی نزدیکتر بنشین . . . . دلم برای یک حال ساده تنگ شده! .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:44 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
کنم هر شب دعا کز دلم بیرون رود مهرت ولی ، آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:0 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
به یاد تنها نیلوفر مرداب دلم چه بی تابانه میخواهمت................... ای دوریت ، آزمون سخت زنده بگوری...................... چه بی تابانه تو را طلب میکنم............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 9:54 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
تو که گفتی از این کوچه اگر بارها هم گذر کنی خسته نمی شوی ولی دیروز به من گفتی که خسته شدی و قصد نداری به دیار سبز خوبی ها برگردی ولی چرا دیر گفتی کاش زمانی می گفتی که گونه هایم را غرق در شقایق نمی دیدی آیا در معرفت و معصومیت نگاهم خوبی و صفارا نخوانده ای....... ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 13:22 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:27 توسط NiLo0oOFaArRR |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دل من چه خرد سال است........ساده میخندد....ساده میپوشد....دل من از تبار دیوارهای کاه گلیست...ساده می افتد....ساده میشکند.....و ساده میمیرد.......دل من تنها سخت میگرید
|
| پیوندهای روزانه |
|
360 gmail My e-mail آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
روزهای روشن روزهای سرد روزهای سایه روشن |
| پیوندها |
|
مهسا ژرورا |
|
RSS
|